تجربه از ...



اینقدر  که  امروز  برای  خودم  زندگی  کردم  که  نگو  و  نپرس  

زندکی  کردن  برای  خود  از  نگاهه منه  روانی  ،ینی  موقعیت  خیلی  کارارو  داشته  باشی  ولی  هیچ کدومو  انجام ندی

عاره  واقن  یه  همچین  موجودیم

خب  بزاریم  کنار

امروز  به  جمعی  از  اساتید  نقاشی  تو  نمایشگاه  جمع بودیم  و  تنها  عادمی  که لبخند یادش  رفته  بود  من  بودم 

خانوم ایپکچ با پسرش  هم اونجا بود  و ب  لطف  پسرش  ک  پست  گذاشته  بود  تایم  نمایشگاه  رو  گفت  تونستم  برم 

خلاصه  اینکه  بعدش  اومدم  مثله  خر  طرح زدم  و  کلی  کارای  دیگه  واسه  خودم  انجام  دادم  و چنتا مهمونی دعوت شدم و نرفتم بجاش فقط تمرکز کردم یه رنگه خاص بسازم به طرحم بزنم خیلی شغید از نظر شماها اوسکول به نظر بیام  ولی جذبه ی  موضوع  به  همین  قسمتشه  .که دیگه هیچ  خنده ای  رو  لبت  نیس و هیچ  جشنی  واست  معنی  نداشته  باشه 

#امیدوارم بابالنگدراز  نامه هایی  که  براش  میفرستمو  بخونه  و بخنده  ؛)


قلبم شکسته از ادمایی که  تا تونستن تموم چیزایی که دوسشون داشتم رو ازم گرفتن 

از مادرم به خاطر اون کفاشا و لباسای کهنه و پوسیده که بهشون عشق میورزیدم 

از پدرم بابت حیوونایی که با تموم جونم بهشون واسبته میشدم و یهو ناپدید میشدن  بدون هیچ خدافزی ای بدون هیچ  آمادگی ای 

از برادرم  بابت خوردن خوب ترین غذا و آزادی کامل بابت اینکه پسر بود 

از خواهرم بابت دخالت شدید تو حریم شخصیم    و گرفتن دونه دونه آدمایی که دوسشون داشتم 

.

من تو زندگی هیچکدومشون حتا سره سوزنی دخالتی نکردم و هیچی رو از هیچ کسی نگرفتم 

اما این بار برای همیشه من خودمو ازشون گرفتم 

پدرم سه ماهه حتا صدای منو  نشنیده 

برادرم چهار ماهه دستپختمو نخورده 

مادرم چندین ماهه خودمو ندیده 

خواهرم چندین وقته هیچ محبتی از سمتم دریافت نکرده 

من از همه ی اونا خودمو گرفتم 

از همشون .

:)


جلو ی مردی نشستم ک  ازش متنفرم 

دیشبم نزاشتم بهم دست بزنه حتا  

نه پول داره نه قیافه نه هیچی 

فقط خوش قلبه همین 

حالم ازش به هم میخوره 

فقط میخام ابن روزا تموم شه بره خسته شدم 

دلم میخاد دیگه نبینمش از زندگیم محو بشه بره ببرون :| 



دوس داشتم الان دانشجوی ترم چهار زبان انگلیسیه دانشگاه اصفهان یا شیراز میبودم هوووف شت به همه چی

مسلما اگه بچه دار شدم که قطعا نمیشم .ولی حالا یه درصد !

دستاشو میگیرم میبوسم . و میگم .جیگر گوشه جان تکه ای از وجود من .چی کاری چه درسی کدوم شهر میشه حالت بهتر شه!  برق نگاهت خوشرنگ تر شه! من بغلش میکردم و میگفتم مامان دوستت داره 

بهش میگفتم اگه کیلو مترها ازم دور باشی ولی حاله دل خوش باشه من راضیم هیچ وقته هیچ وقت بهش  نمیگم عاقت میکنم شیر حلالت نمیکنم هیچ تهدیدی از سمت من بهش نخواهد رسید .قطعا هیچ دلخوری بین ما وجود نخواهد داشت من او را بو خواهم کشید ساعت ها روز ها و  سالها.

اگه دختر بود گیسوهاشو میبافتم  و لای موهای پیچ تاب خوردش غنچه گل محمدی میزاشتم   و کلی باهم خاله بازی های واقعی میکردیم و اگه پسر بود باهاش گیم نتای شهرو فتح میکردم و فوتبال دستی های عاشقانه بساط میکردم .

من اگر مادر میشودم :).

اما عزیز تر از جانم دنیا جایی برای تو ندارد .اگر بیایی تا عاخرین  نفس باید بجنگی   .برای خودت برای عشقت برای زندگی .کاری که من حال و حوصله اش را اصن نداشتم  اینجا همگان نقاب به چهره دارند و قلب معصوم تو را تسخیر میکنند سرآخر تکه ای سنگ سیاه را تحویلت میدهند   .

کودکه من .تو به دنیا نیامده ای  اما من تو را خالصانه دوست میدارم و بزرگترین  کاری که در حقت میتوانم انجام دهم از به دنیا عامدنت جلوگیری خواهم کرد .

بوس بوس 

مامان خیلیییی دوستت داره


چت میکردم و این باعث فراموشیه بسیار شده بود 

تا حدی که  رمز ساده ی گوشیمو یادم میرفت 

عزم رو جذب کردم که کلا هر نوع دودی رو بزارم کنار  

و واقعا هم حافظم شروع کرد به برگشتن 

متوجه خیلی چیز هایی که نمیشدم شدم 

حالا چرا عنوان این پست شده شرلوک رو میگم برات 

در صد اون ماجرای  فراموشی موبوگرام رو دچار تایید دو مرحله ای کرده بودم و اصلا هم پسوردش یادم نمیومد فقط میدونستم چیز مهمی هست که همش توی ذهنم مرورش میکنم واس خودم 

و نمیتونستم باور کنم دستی دستی مغزمو به فاک دادم و هیپوتالاموسم احتمالا دیگه از کار افتاده و چیزی رو به یاد نمیاره :| ( الکی مثلا حالا من میدونم هیپوتالاموس چیه و کدوم وره مغزه)

بعد از مدت ها یادم افتاد من به سریال شرلوک علاقه ی  شدیدی دارم  و به سرعت رفتم  قسمت اول و دوم از فصل چهارم که ندیده بودمشون رو دان کردم و یه هوا چیبس و ماست زدم زیر بغلم که عاررررره اگه قرار باشه چیزی اتفاق بیوفته کاره خوده جناب کمبریج هست! 

جالب بود تو قسمت دوم ازین فصل شرلوک چت و مست و ملنگ وار همه چیای کوچیک و بزرگ رو از یاد میبره و دقیقا حالاتی که من داشتم  تو رفتارش میدیدم !د لامصب  چرا باید من با تو اینقدر حس همزاد پنداری کنم؟؟؟ چراااا؟!  عاخه  وقتی رو چیزی زیاد فکر میکنم دردم میگیره و اونم دقیقن همین جوری میشد 

خلاصه اینکه  وقتی تموم شد  سرمو عاوردم بالا و به این فکر کردم که بیا و اسم شرلوک رو بزن برای عبور از تایید دو مرحله ای 

!!!! 

Sherllok

 و فاااک بهش .باز شد !!!!!!!!!!!! 

بعد از چن ماه !

شت و دیگر هیچ !

تو نمیدونی چه حس بلقوه ای به منه اوسکول دست داد 

اصن پاره شدم و رها مثله وقتی که خلبان  هواپیما رو با ترن هوایی اشتباه گرفته بود و منو    توی ذرات اتمسفر متلاشی کرد ! 

  اصن دنیای کوچیکه بزرگه منو درک نمیکنی 

من تا عاخر عمر باید سینگل به گور شم از بس روان پریشم و کسی نمیتونه تحملم کنه 



جانه  دل  وقتی   کسی  یادم  میکند  میترسم

عرق  سرد  میریزم  .روحم  میلرزد  .  آخر  حالا  کسی  که  همین  طوری  دلش  برایت   تنگ   نمیشود  جانه دل 

  روی  عادمهای  اطرافت را  پارچه  ی سفید  بکش  . ببرشان  داخل  تابوت  بگذارشان  بگردانشان  داخل  شهر و زیر  لب  لا اله الا   انسانیت   بگو

دفنشان  که کردی  برایشان  یک  دله  سیر  اشک  بریز 

.

قلب  ها  از عاهن شده دیگر هم ترک نمیخورد  نمیشکند سیاهه سیاهتاریکه تاریک






حراسه  برگشتن 

.

.

.

.

.من  با  پدر  و  مادری  معتاد  زندگی  میکنم  که  کلا  یه  موجودات عجیب  و غریبی  هستن 

امشیب  بعد از  یه  دعوا  زدم  از  خونه  بیرون   و  کل  مسیر   و  عاهنگه اگر  چه  عمری  پلی  کردم 

اونقدر  بغضم  سنگین  بود  که  حس  کردم گلوم  داره  جر  میخوره  .سرعت  بالا  و صدای  غزل شاکری باعث شد  بترکه این  بغض

بعد  از  نیم  ساعت  متوجه  شدم  با چراغ خاموش  رانندگی  کردم  و  راننده های  بیچاره معلوم  نیس  چقد  فحش  نثارم  کردن

میدونی  چیه 

سبک  تر شدم الان 

فقط  داشتم  به این  فکر  میکردم  تحت هیچ شرایطی هیچ پشت و پناهی  ندارم

درسته  واسه یه  دختر  خیلی  سخته

ولی  من میتونم  به این  دنیا و  این  مشکلات یه پاسخ   قشنگ بدم  مگه نه؟؟

 رفتم  سراغ  قرصا  گفتم  یه  مشت  از  فلان  قرص  بخور  سنکوب کنم تموم میشه

ولی  باز  گفتم اینقدر  ک  دنیا دهن  منو  سرویس  کرده  بزنم  دهنشو سرویس  کنم  لااقل  ارزو  به  دل  از دنیا  نرم !!!

دوس  داشتم  لااقل مثل  جودی  ابت  روزمره  ی  خودمو  واسه  یه  نفر میفرستادم  .  تا  لااقل  یه  نفر  تو  دنبا  بدونه  داره  به  من  چی  میگذره 

عاره  نامه هامو  مینویسم  براش  .  ازشم  پاسخ  نامه  نمیخام  همین  که  بخونه  و  محرم  راز  دلم  باشه  کافیه 

منکه  پناهی  ندارم تو  این دنیا  ولی   سخت  تلاش میکنم  به  جاایی  برسم  . اونوقت  میگردم  .دنبال  بچه  هایی  مثله  شرایط  خودم   نمیزارم  اونا طعم  تلخ  زندگی ای مشابه  منو  بچشن

امضا: تنها


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای
Nikki خاطرات آسمان و ابر فروش اینترنتی فرش سجاده ای جانِ بهار cafebazzi Tom مجموعه بازی های نینی با ما شو